در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم       حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم       خازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی       جز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور       با خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهان       چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم       به هوایی که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم       از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس       زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد       همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

 

http://www.nanjoon.com گل و گیاه

 
+ نوشته شده توسط خراباتی در 87/05/14 و ساعت 19:7 |
سلام

من دوباره اومدم

آرزو دارم دلت مثل بهار
پر شود از لـحظه های ماندگار
زندگیْت خالی از اندوه و غـم
لـحظه های شادمانی بی شمار

خانهً قلبت پر از گلهای یاس
نغمه خوان خانهً قلبت هزار
باغ احساست پر از گلهای ناز
همچو یك قالی پر از نقش و نگار

روزهایت هر یكی بهتر ز قبل
خوش بـوَِد بر كام تو این روزگار

17خرداد
+ نوشته شده توسط خراباتی در 86/07/25 و ساعت 12:45 |
تولد ریحانه رسول و روز مادر مبارک  الهی همیشه زنده باشی مامان جونم اینا

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت

من كيم؟ گنج مهر و وفايم

من كيم؟ آسمان سخايم

من كيم؟ چهره يي آشنايم

مادرم، جلوه گاه خدايم

من كيم؟ عاشق روي فرزند

جان من پر كشد سوي فرزند

بر نخيزد دل از كوي فرزند

عاشقم، عاشقي مبتلايم

+ نوشته شده توسط خراباتی در 86/04/12 و ساعت 11:8 |
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟


+ نوشته شده توسط خراباتی در 86/03/30 و ساعت 9:11 |

سلام

بزرگترین شرط زندگیت را بر سر  اسبی ببند که هیچ امیدی به پیروزیش نیست صادقانه بگو بر سر چه شرط می بندی ؟

عاشق و آگاه باشید

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/12/06 و ساعت 11:44 |
سلام

یه مدتی پنیرم جابجا شده بود تا اومدم به تغییرات عادت کنم و همراه پنیرم حرکت کنم خیلی طول کشید ولی از این به بعد اینطور نخواهد بود

راستی تا حالا کتاب کی پنیر منو جابجا کرده رو خوندین ؟ اگه نخوندین توصیه می کنم حتما بخونین و اما کی پنیر منو جابجا کرده ...

 هر چه پنيرتان برای شما مهم‌تر باشد در حفظ آن بيشتر تلاش می‌کنيد.

اگر تغيير نکنی از بين می‌روی .

اگر نمی‌ترسیدی چه می‌کردی؟

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است.

پنير را بو کنيد تا از زمان کهنه شدن آن آگاه شويد.

حرکت در مسيری جديد به تو کمک خواهد کرد تا پنير جديدی پيدا کنی.

غلبه بر ترس، يعنی آزادی.

هر چه سريع‌تر پنير کهنه را رها کنی، زودتر پنير تازه پيدا خواهی کرد.

تغيير اتفاق می‌افتد.

آنها دائماً پنير را جابجا می‌کنند.

انتظار تغيير را داشته باشيد.

آماده‌ی جابجا شدن پنير باشيد.

تغيير را کنترل کنيد.

پنير را دائماً بو کنيد، آن قدر که بفهميد چه وقت دارد کهنه می‌شود.

خودتان را به سرعت با تغییر تطبیق بدهید.

هر چه سريع‌تر پنير کهنه را رها کنيد، زودتر می‌توانيد از پنير تازه لذت ببريد.

تغيير کنيد.

با پنير حرکت کنيد.

از تغيير لذت ببريد.

از ماجراجويی لذت ببريد و لذت ببريد از مزه‌ي پنير تازه.

هميشه آماده‌ی تغيير سريع باشيد و هر بار از آن لذت ببريد.

آنها دائماً پنير را جابجا می‌کنند.

با پنير حرکت کنيد از آن لذت ببريد.

Image Preview

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/10/05 و ساعت 9:27 |
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را
براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و
در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي
اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك
و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/07/10 و ساعت 10:8 |
 

سلام

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

همین

هرآنچه که من دارم یک صداست
که با آن گره های کور دروغ را بگشایم
و صداقتم را با فریاد به آسمان برسانم
هیچ کس را یارای تنها زیستن نیست
برای گریز از تنهایی هیچ چاره ای نیست جز اینکه یکدیگر را دوست بداریم
چون خواهیم مرد
پس باید همدیگر را دوست بداریم
همه می میریم.
یا علی

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/07/01 و ساعت 10:46 |
سلام

به خاطر يه  مسافرت كوچولو تا آخر شهريور از بودن باهات بي نصيبم ولي اميد دوباره بودن با تو بهم كمك ميكنه كه سرشار از انرژي برگردم

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/05/07 و ساعت 9:34 |

تولد ريحانه رسول (س) و روز مادر مبارك

روز مادر تبریک می گم به تمام فرشته های زمینی

امیدوارم هیچ وقت بال پرواز نداشته باشن

مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بوی تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر


+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/04/25 و ساعت 8:20 |
 
 یادم باشد حر فی نزنم که به کسی بر بخورد 
 
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد 
 
راهی نروم که بیراه باشد 
 
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را 
 
یادم باشد روز و روزگار خوب است و خوش است و بر وفق مراد 
 
تنها دل من دل نیست 
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/04/19 و ساعت 8:33 |

نقش من چیه نقش تو چیه
قصمون چرا هر کی هر کیه
من به جای تو ، تو به جای من
بازی می کنیم تا یکی شدن
روزگار عجب کار نوایه
جای هر کسی اینجا خالیه
پشت پنجره منتظر نمون
دنیا رو ببین هم صدا بخون
آسمون به شرط خورشید
زندگی به شرط خنده
بگین که تو شهر قصه
دل ساده سیری چنده
راه من چی راه تو چیه
برد و باخت این بازی با کیه
آدما چرا رنگ به رنگ می شن
هم زشت می شن و هم قشنگ می شن
چرا هر کسی صاف و ساده نیست
چرا دلخوشی بی اراده نیست
دستتو توی دست من بزار
شکل خودت باش نقاب و بردار
آسمون به شرط خورشید
زندگی به شرط خنده
بگین که تو شهر قصه
دل ساده سیری چنده
 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/04/12 و ساعت 12:13 |

به يادآر:
    زندگي آهنگي است موزون بين روز و شب،
    تابستان و زمستان،
    آهنگي ممتد،
    سكون هرگز!
    حركت و حركت!
    هر قدر جهش بالاتر،
    تجربه ژرف تر.

و این گلهای زیبا هم تقدیم تو دوست عزیزم که همیشه منو شرمنده مهربونیات می کنی

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/04/05 و ساعت 8:47 |

    همانطوري كه سخن مي گويي عمل كن. آنچه را كه احساس مي كني به زبان آر. به وجدان خودت دروغ نگو و با زور اعمالي را كه ثابت نمي شود بارش مكن.
    ط¹ظƒط³ : Pinocchio
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/03/29 و ساعت 9:1 |

 دختر گلم سلام علیکم

امیدوارم حال شما  خوب باشد و سلامتی را به خوبی لمس نمایید

دخترم من قبول دارم که بعضی وقتها انسان به یک مرحله ای از زندگی می رسد که پیش خودش فکر میکند که نه راه پیش دارد نه راه پس البته این بدین معنا نیست که فکر کنی راهی نیست و انسان ساکن می ایستد خیر بلکه یک مرحله نوینی را در حال طی دارد و خودش هم گاها بی اطلاع است
زندگی فعلی شما یک زندگی در حال رشد و تکامل است و آرام آرام شما را برای مرحله بعدی با مسئولیت بیشتر و با تراکم کاری بیشتر و بعضا رشد انسانی  بیشتری  آماده می کند و این خود شما هستید که باید آینده خودت را با درایت عقل ترسیم کنی
وقتی در یک کشتی نشستی و در دریا طی طریق میکنی ابتدای حرکت از ساحل امواج آرام و دل انگیز است و اصلا به فکر طوفان و خطر نیستی و یک آرامش شیرین و به یاد ماندنی برایت تداعی می شود اما وقتی از ساحل دور شدی  وسعت دریا را می بینی که دور تا دور آب است و بس باز هم شیرین است که می بینی در یک کشتی نشستی و دریای به این بزرگی زیر پایت است اما وقتی دریا آرام آرام طوفانی شد و کشتی را به این سو وآن سو برد ترس ذاتی بر شما غلبه می کند و خود را در برابر طبیعت دریا و خصلت دریا کوچک می بینی اما وقتی احساس می کنی هنوز زیر پایت سفت است و دریا نتوانسته تورا مغلوب خودش کند کمی امیدوار
 می شوی و برای نجات مشغول فکر و مبارزه با امواج خروشان دریا می شوی و چاره ای جز این هم نداری و باید برای نجات جان کاری کنی
دخترم زندگی هم همین است گاهی شیرین گاهی تلخ گاهی خنده گاهی گریه اما این ما هستیم که باید صبور باشیم و با قدرت خدا دادی سختیها را مغلوب کنیم وقتی سختیها را مغلوب کردیم لذت و طعم شیرینی پیروزی را می چشیم البته منطق درونی را نباید از مدار قلب و روح خارج کرد
حالا مدارقلب و روح چیست؟
من و شما  توسط شخصی دیگر و با یک ایمیل ساده با هم آشنا شدیم و این آشنایی به گونه ای است که من شما را دخترم و شما من را پدرم خطاب می کنیم
چرا؟
چون یک ارتباط عاطفی که هم در وجود شما و هم در وجود من جاری است این علاقه را بوجود آورده
من و شما وقتی خودمون را احساس کردیم و با محیط آشنا شدیم پی به وجود خانواده از قبیل پدر . مادر . برادر .خواهر و دیگر اقوام بردیم و چون خون در رگهایمان جاری است عاطفه را در سراسر بدن جاری میکند
و سر چشمه این عاطفه قلب و نهایتا محضر الهی است که سیم را وصل می کند
من در اوایل آشنایی گفتم خودت را با خدا تنها کن و هر حرفی داری بدون رودرواسی بگو هر خواسته ای داری بگو ببین جواب می گیری یا نه؟
اگر گرفتی که هیچ ولی اگر نگرفتی ببین مشکل کجاست
من و شما داریم با هم با تلفن حرف می زنیم یک دفعه تلفن به دلائلی قطع می شود.
حالا اینجا من و شما باید علل را بررسی کنیم
آیا تلفن خراب شده؟
آیا سیم قطع شده؟
آیا مخابرات به خاطر عدم پرداخت  مصرف تلفن را قطع کرده؟
من از قصد قطع کردم یا شما؟
کدامیک؟
بالاخره نقص را پیدا می کنیم و آن را رفع می کنیم
خوب ارتباط با خدا هم همین است
نماز نمیخوانی؟
دعا نمی خوانی؟
با خدا کاری نداری؟
ظلم میکنی؟و.......
کدامیک؟
دخترم نا امیدی یکی از بزرگترین گناهان است
من نمی گویم شما بی انگیزه شدی نه اما می گویم که شیطنت جوانی باعث شده که ناخواسته می خواهی پله های ترقی را ناگهان طی کنی
درست است که انسانها در عالیترین مقام هستند اما رتبه هم شرط است
فکرت را مشغول غیر نکن با خودت حرف بزن و بگو چه می خواهی از من چه توقعی داری؟
یک ربع فقط کافیه که یک ربع با خودت جدی باشی و خواسته ات را به خودت بگویی آنوقت می بینی که که هستی چه قدرتی داری و در چه مرتبه ای از زندگی هستی
دختر قشنگم
وقتی تو این افکار برایت پیش می آید خداوند متعال به فرشتگانش می گوید ببینید بنده من خودش را برای فکر کردن آماده میکند و نهایت فکر پی به تمامیت وجود من می برد
یک کلمه فقط یک کلمه
توکلت علی الله
ولی چند روزه ازش خبر ندارم خیلی دلم براش تنگ شده  خدا کنه هر کجاست شاد باشه و سالم
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/03/22 و ساعت 10:28 |
 
    انسان بي حضور عشق، به سرزميني بي حاصل مي ماند. اگر باران عشق را بر اين بيابان بي حاصل ببارد، بيابان، باغي سبز و خرم مي شود. زيرا فقط عشق است كه تو را ياري مي دهد تا در زمين هستي ريشه بدواني، به وجد و سرور زندگي گره بخوري، خدا را كنار خود حس كني و خود را بامنبع تمامي ناپذير هستي مرتبط كني. فقط در اين هنگام شاخ و برگ هايت مي رويند، سبز مي شوي، سايه ساري براي خسته، صدها آشيانه براي پرندگان مهاجر، طراوتي براي لب هاي تشنه، حلاوتي براي دهان گرسنه و نوازشي براي نگاه مشتاق زيبايي.
    زندگي بي عشق، مردگي است؛ كساني كه عاشقي پيشه نكرده اند،‌ به فتواي حافظ، بايد نمرده بر آنها نماز كرد. اما زندة عشق، هرگز نمي ميرد؛ حتي اگر بميرد، دوامش براي هميشه، بر جريدة‌ عالم ثبت است . مرگ او، لحظة ديدار او با معشوق ازلي است. مرگ او،‌ دروازه اي است كه به روي جاودانگي گشوده مي شود.
     


+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/03/16 و ساعت 14:38 |
سرتاسر بازي وجود چنان زيباست که
    خنده مي تواند تنها پاسخ به آن باشد
    تنها خنده مي تواند نيايش و سپاس باشد.

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/03/09 و ساعت 9:39 |
زندگی یعنی یک سار پرید          

                                   از چه دلتنگ شدی

                                                          دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید

کودک پس فردا

                            کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد

                          و هنوز نان گندم خوب است

                                                               و هنوز آب می ریزد پایین و اسبها مینوشند

قطره ها در جریان

                          برف بر دوش سکوت

                                                    و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/03/03 و ساعت 11:24 |
سلام

اين دفعه تصميم گرفتم قبل از رسيدن روز تولدم نظرات دوستان رو كه منو شرمنده حضور قشنگشون كردن  يكي يكي بررسي كنم  تا يه جمع بندي كلي بشه هم خودم از خماري اينكه چرا بدنيا اومدم بيام بيرون و هم دوست مهربونم مريم خانم

بازم ممنون از حضورتون

پدر

 ممنونم از حضورتون

نظرتون اینقدر واضح بود که نیاز به تفسیر نداره

گوشت و پوست و خون و امیال نفسانی ما با حیوانات مشترک است و حیوانات فقط قادر به تسبیح خدا هستند اما هدف از خلقتشان را نمیدانند و این در حالی است که خلقت حیوانات پیش از خلقت انسان بوده بنابر این باید موجودی خلق می شد که در کمال کامل باشد و انسان از خاک آفریده شد و رازی که باز انسان به خاک باز میگردد
این است که اشرف مخلوقات غرور را به خود در خاک می کن
 شما به خاطر این به دنیا آمدی که از نعمتهای بیکران الهی در خاک و افلاک بهره مند باشی
به خاطر این به دنیا آمدی که لذت تسیبح خدا را بچشی
به خاطر این به دنیا آمدی که احسن الله الخالقین در تو جاری شود
به خاطر این دنیا آمدی که خدا عالم را برای تو خلق کرد
انسان عاشقی است که خدا به عاشق بودنش در پیش مائک می بالد
وقتی سیر و سلوک بزرگان را کنکاش می کنیم در لابلای این کنکاشها به جایی می رسیم که انسانیت را در یک جمله معنی میکنیم خلیفه خدا در روی زمین
دخترم تو به دنیا آمدی تا عظمت خدا در وجود تو منجلی شود
اما از این هم نباید غافل بود که هستی به خاطر 5 تن آل عبا بوجود آمد

محمد

ممنون از حضور گرمتون و همچنين از نظر قشنگتون

راجع به نظر شما ياد نوشته اي افتادم كه چند روز پيش با همكاري دوستم نوشتيم 

  تا حالا شده  واسه يه بار واسه يه بارم  كه شده به سرت بزنه و از شهر و هرچي تو شهره دل بكني و بري جنوب اونجا فقط صداي بال ملائك مياد انگار قطعه اي از بهشت راهشو گم كرده و اشتباهي به زمين اومده و شده پله به سوي آسمون .

اما اگه تو چشم دلتو باز كني هر جايي مي توني اين پله هارو رو به سوی آسمون ببيني و بري بالا فقط كافيه از كنار هر چيزي ساده و بي تفاوت عبور نكني .

من كه از نظر شما نتيجه گرفتم بايد براي دانستن جواب سوالم خدارو بشناسم

اميدوارم بتونم

محمد علي نگهداري

ممنون از حضورتون من سعي مي كنم فرد مفيدي اول براي خودم بعد خانواده و ايل و كشورم باشم

طاها

ممنونم از اينكه با مني .چشم تمام سعيمو به كار مي كيرم براي خودشناسي

سجاد

از اينكه به سوالم جواب دادين بي نهايت سپاسگزارم  من از اين بعد شاد خوام زيست و شاد خواهم كرد

مهري

مرسي اجي گل . دعا مي كنم و اميدوارم حداقل بنده خوبي براي خدا باشم

شيدا

ممنون راستش من هنوز تو شناخت ادماي خوب موندم

فرهاد

مرسي از اين كه اومدي . سعي ميكنم كاري كنم كه تاريخ تولدم هميشه در خاطر ها بمونه البته اگه بشه

badbaby

ممنون كه اومدين و به سوالم جواب دادين مطمئنا گرهي از كارم خواهد گشود 

سعي ميكنم كه دير نشه

و بي كران سپاسگزارم از لطف بي كرانتون

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/30 و ساعت 18:26 |

سلام

مبارکه !!! چی؟؟؟  معلومه تولد من و همه اونایی که تو ماه خرداد مخصوصا یک خرداد به دنیا اومدن

حتما فکرمی کنین هنوز که روز تولدم نرسیده چرا باید پشاپیش به خودم تبریک بگم قضیه اصلا تبریک گفتن نیست

دارم دنبال جواب یه سوال میگردم که  تو می تونی کمکم کنی  مطمئنم !!!

من میخوام بدونم چرا بدنیا اومدم خودم یه چیزایی میدونم ولی اگه تو هم کمکم کنی میتونم حسابی نتیجه گیری کنم

اگه به خراباتم اومدی و وقت گرانبهاتو گذاشتی و این پستو خوندی حتما بهم بگو باشه

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/25 و ساعت 16:5 |
 می خواهیم همراه شما به فراسوی کوج ها برویم. همراه کوچ هایمان از صداقت هایمان بگوییم و مدرنیزه صحبت کنیم. می خواهیم همراه قلم های شیوای شما راهی را به وسعت ییلاق ها و قشلاق ها از مدارس عشایری تا دانشگاه معتبر دنیا و ایران پیوند بزنیم . در این راستا از تمام دوستان ایلی و علاقه مندان به ایل دعوت به همنکاری می کنیم.
جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی و نشریه دانشجویی قره قاج در راستای انتشار سومین شماره ی خود از عموم شما علاقه مندان به فرهنگ و هنر عشایر دعوت به همکاری می نماید تا با قلم های شیوای خود ما را در راهی که داریم امیدوار کند.
 برای ما بنویسی و از دردهای ایل بگویی.
  برای ما بنویسید.
  1- خاطرات مردان ايل
 2- نقش زبان در حفظ فرهنگ و سنت
 3- خاطرات معلمان و دانش آموختگان مدارس عشايري
 4- راهکارهاي تقويت موسيقي و فرهنگ و ادبيات عشاير
 5- عشاير ايران در روند تکامل اجتماعي
 6- تاثير مدارس عشايري در جامعه امروز
 7- چهره هاي ديروز و امروز عشاير
 8- حرف هاي نگفته کوچ
 9- افسانه ها و منقولات عشاير
10- تکنولوژي، اجاق، اسکان عشاير
11- عشاير و توريسم
12 –  چهره ای برگزیده ی عشایر.
13- مشکلات فراسوی عشایر.
14-  معرفی سایر نشریات دانشجویی و عشایری
15-  چگونه می توانیم نشریه ای خوب داشته باشیم.
16-  مشکلات اسکان عشایر.
17-  و سایر موغاتی که به قلم شیوای شما باشد.
 
مقاله ها ی برتر با نام نويسندگان آنها در شماره های بعد نشريه قره قاج به چاپ مي رسد.
زمان ارسال آثار: اول شهریور ماه هشتاد و پنج
آدرس: نورآباد ممسنی، دانشگاه پیام نور مرکز ممسنی، امور فرهنگی، جمعیت دانشجویان قشقایی، نشریه دانشجویی قره قاج
براي كسب اطلاعات بيشتر http://gharahghag.blogfa.com  /   مراجعه فرماييد.
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/19 و ساعت 18:24 |
عشق هدف حيات است و محرک زندگی من است، و زيباتر از عشق چيزی نديده‌ام، و بالاتر از عشق چيزی نخواسته‌ام، عشق است که روح مرا به تموج وا می‌دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد

                                                                                               شهید چمران

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/19 و ساعت 9:2 |
سالها تو سنگ بودی دلخراش

ازمون را یک زمانی خاک باش

در بهاران کی سرسبز شود سنگ

خاک شو تا براید گل رنگ رنگ

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/16 و ساعت 11:26 |
روزی که آدمی

خورشید دوستی را

در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار هست

و آنجا که مهربانی لبخند می زند

در یک جوانه نیز

شکوه بهار هست !

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/02/05 و ساعت 8:43 |
دست ها را می گشایم می گشایم بیشتر

آسمان را چون قدح در دست می گیرم

و آن زلال ناب را سر می کشم 

 سر می کشم تا قطره اخر

می شوم از روشنی سیراب

نور اینک در رگ های من جاری است

آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت

بانگ بر می داشتم :

ای خفتگان هنگام بیداری است .

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/01/29 و ساعت 15:52 |

    ما شبيه غنچه هاي بسته زندگي مي كنيم، بايد مانند گل ها بخنديم. آن گاه كه هم چون گل بشفكيم،‌ زندگي معنا پيدا مي كند. اگر كسي وجود خويش را با هستي سهيم نشود، زندگي اش معنا ندارد.
    هر كسي به اين دنيا پا گذاشته، تا ترانه اي را بخواند، هيچ كس جز تو نمي تواند ترانة تو را بخواند؛ اين ترانه فقط و فقط براي تو و صداي ويژة تو نوشته شده. اگر ترانة خويش را نخواني، دنيا هيچ جايگزيني براي تو پيدا نمي كند و از اين بابت، براي هميشه، چيزي را از دست خواهد داد. تو اگر ترانه ات را نخواني، قدر و قيمت خود را نخواهي شناخت و خود را پاره اي از هستي احساس نمي كني؛ تو با هستي بيگانه خواهي بود و غريبه مي ماني.
    
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/01/22 و ساعت 17:10 |
چهار کبوتر بر لبه بامی نشسته بودند . اولی سفید سفید بود او کبوتر صلح بود و هیچ امیدی به همیشه زندگی کردن نداشت .

دومی کبوتری سفید  با پرهای سیاه بود او مثل ایمان ما یکدست نبود و نمی دانست تا کی پایدار می ماند .

سومی کبوتری با طوق سرخ بود او عشق بود می گفت کسی قادر به درک من نیست .

کبوتر چهارمی تا می خواست حرفی بزند دخترکی شتابان وارد پشت بام شد و سه کبوتر با هم به پرواز در امدند و دخترک سرخورده  بر روی دوپا نشست و گریه را سر  داد .

کبوتر چهارمی گفت :نترس عزیزکم تا من هستم صلح ایمان و عشق هم هست

دخترک با چشمانی درخشان پرسید تو کیستی ؟

جواب داد : من امید هستم .

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/01/17 و ساعت 9:41 |
سلام به سبزي  ارمان هاي سبزتون تو سال نو

سال نو مبارك ان شاالله صد سال به اين سالا

تو نوروز همه چي نو شدن  زمان و هر چي كه فكرشو بكني پس يه تكوني به خودت بده و تو هم همراه اينا نو شو

 زمین به ما اموخت

ازپیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کمتر از خاکیم

نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/01/16 و ساعت 8:4 |
 
تنگ غروب بود که بعد از چهار ساعت پیاده روی توی کوه و تپه به مقر شهید  ساربان نژاد رسیدم
به محض اینکه داخل سنگر شدم بچه ها با دیدن من به طرفم هجوم آوردند و از سرو
کولم بالا رفتند و خلاصه صورتم رو غرق بوسه کردند اما خبری از سید مرتضی نبود
آخه سه ماهی میشد که ازشون دور بودم چون توی یک عملیات برون مرزی بد جوری
توسط برادران مزدور عراقی زخمی شده بودم بطوریکه تا یک ماه اصلا نمیتونستم
سر پا بایستم
بگذریم
خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی از بس که تشنه و گرسنه بودم از حال رفتم و بچه ها کلی خرت و پرت
برام آوردند و با اون آذوقه های اهدایی یه دلی از عزا در آوردم و بعد از غذا نمازمو خوندم و یه گوشه ای
گرفتم خوابیدم
وقتی چشم باز کردم دیدم توی سنگر هیچکس نیست و رادیو هم روشنه و اذان صبح ازش پخش میشه
بلند شدم و از سنگر اومدم بیرون تا وضو بگیرم اما دیدم بیرون هم خبری نیست فقط دو سه نفر جلوی سنگر تدارکات دارند چند تا جعبه رو جابجا می کنن
بعد از نماز رفتم پیش اونا و گفتم برادرا این بچه های اطلاعات عملیات کجان پیداشون نیست
یه خرده همدیگه رو نگاه کردند و یکیشون گفت برادر یزدانی به ما گفت
 اون برادری که تو سنگر ما خوابیده برای  نماز صبح بیدارش کنین ولی خوب خودتون بیدار شدید
بهش گفتم عزیز دلم پرسیدم بچه ها کجا رفتند
کمی مکث کرد و گفت ساعت یک نیمه شب رفتند
گفتم کجا رفتند
گفت شما همه جای این خطو بلدید
گفتم آره چطور مگه
گفت همشون رفتند خط شهید عرب
تا اسم خط شهید عرب رو اورد بدنم یخ کرد و نشستم
گفت حاجی طوری شده
گفتم یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی
گفت  تا چی باشه
گفتم سید مرتضی کجاست
یک دفعه گفت من کار دارم باید برم
سریع بلند شدم گوشه آستینشو گرفتم و بهش گفتم تو یاد نگرفتی وقتی یک فرمانده دستور میده دستورشو اجرا کنی
گفت چرا یاد گرفتم اما من نمیدونم شما کی هستید که از من سوال می کنید
بهش گفتم من حاج احمدم
تا فهمید من کی هستم بدون معطلی منو بغل کرد و گفت حاجی خیلی نوکرتم منو ببخش من شمارو نشناختم
بهش گفتم اشکالی نداره حالا بهمن بگو سید مرتضی کجاست
دیدم زد زیر گریه
یک دفعه زانوهام شل شد و دوباره نشستم
بهش گفتم تو کدوم خط
گفت خط شهید عرب
گفتم کی
گفت هفته پیش که رفته بودند برای شناسایی دیده بان عراقیها زدش وبچه ها نتونستند بیارنش  الانم  بچه ها دوباره رفتن تا اگر بتونن بیارنش
نمیدونستم چکار کنم آیا پیش این دو سه نفر بزنم زیر گریه و های های گریه کنم یا برم تو سنگر گریه کنم
بلند شدم بهش گفتم موتور کجاست
گفتم پشت تدارکات
گفتم بنزین داره گ
گفت دیشب پرش کردم ولی حاجی میخوای چکار کنی
گفتم میخوام برم شهید عرب
گفت حاجی منم ببر
کمی نگاهش کردم و گفتم چند وقته اینجایی
گفت دوماه ولی تو جبهه های دیگه بودم
بهش گفتم شما بمون و کارت رو انجام بده
رفتم موتورو روشن کردم و به طرف موقعیت شهید عرب حرکت کردم وقتی از موقعیت خودمون دور شدم روی موتور و توی حرکت زدم زیر گریه
هوا گرگ و میش بود و یواش یواش داشت روشن می شد وقتی به خط شهید عرب رسیدم هوا روشن شده بود
موتورو پشت یک خاکریز متروکه استتارش کردم و پیاده راه افتادم
چون خطو بلد بودم مشگلی نداشتم و میدونستم از کجا برم تا به میدان مین برنخورم
یک ساعت راه رفتم تا به دیدگاه رسیدم و چون دوربین هم نداشتم سرم رو آروم آوردم بالا دیدم کسی اون طرفا نیست خوب که نگاه کردم فقط یک سیاهی دیدم که به نظر می رسید آدمه ولی هیچ حرکتی نمی کرد
آروم خودمو پرت کردم اون ور خاکریز و سینه خیز رفتم جلو تقریبا 300 متر سینه خیز رفتم تا رسیدم به یک گودال رفتم توی گودال تا کمی استراحت کنم چون ستون فقراتم بد جوری درد گرف و تیر کشید و این درد ناشی از ترکشی بود که توی شناسایی قبلی به کمرم خورده بود
کمی که درد ساکت شد بلند شدم  بیام بیرون یک دفعه صدای حرف زدن  بگوشم خورد و نشستم توی گودال
حالا نه اسلحه همراهم بود و نه نارنجک اصلا هیچ سلاحی همراهم نبود
خوب که گوش دادم دیدم صدای عراقیهاست که به طرفم می آمدند
بی حرکت بودم وآروم آیه وجعلنا رو قرائت کردم
عراقیها تقریبا از 5 متری گودال رد شدند و صداشون هم دور شد
من آروم و بدون هیچ سرو صدایی سرم رو آوردم بالا و هیچ کسی رو ندیدم ومعلوم بود که رفتند
از گودال اومدم بیرون و رفتم به سمتی که عراقیها  رفتند
از یک خاکریز اومدم بالا و دیدم که اون دوتا عراقی نشستند و دارن با هم ورق بازی میکنن
هم خندم گرفته بود هم فهمیدم که بچه ها همین دورو بر من هستند و شایدم منو دارن می بینند اما به خاطر اینکه عراقیهامتوجه حضورمون نشن سرو صدایی نمیکنن
کمی دوروبرو نگاه کردم  چیزی که نظرمو جلب کنه ندیدم اما وجود بچه هارو احساس کردم
پیش خودم گفتم من نه راه پیش دارم نه راه پس  و بهترین گزینه این است که یک جوری از سد این دو تا فینالیست عراقی رد بشم
یک دفعه داد زدم لا تحرک لاتحرک   که ناگهان عراقیها  دستاشونو بردن بالا و هی پشت سرهم می گفتند انه مسلم دخیل الخمینی
منم داد زدم گفتم رو مستقیم اونام مثل بچه آدم گوش کردند و بدون اسلحه رفتند جلو همینطوری که اونا داشتند می رفتند جلو و پشتشون به من بود من سریع پریدم یک اسلحه برداشتم و گفتم توقف اونا هم ایستادند و خلاصه رفتم پیششون و اسلحه رو به طرفشون گرفتم و وانمود کردم  دوستانم  پشت خاکریز هستند به هر حال
آوردمشون پشت خاکریز و به یکیشون گفتم با بند پوتین پای اون یکی رو ببنده و اون یکی هم پای اون یکی رو بعد دست یکیشون توسط اون یکی بسته شد و من هم با یک دست اسلحه رو گرفتم و با یک دست دست اون یکی رو بستم
گیج نشید شما هم بودید این کارو میکردید
خلاصه آخر سر هم با یک بند دیگه پاهای جفتشونو به هم بستم تا نتونن کاری بکنن و پیراهن نظامی هر کدومشون رو پاره کردم و دهان جفتشونو بستم
وقتی خیالم راحت شد که دیگه کاری نمیتونن بکنن و مطمئن شدم که بچه ها هم اینجا نیستند چون اگر بودند حتما به کمکم می آمدند به طرف خاکریز بعدی که احتمالا سید مرتضی در اونجا شهید شده  رفتم
وقتی به خاکریز رسیدم از خاکریز بالا رفتمو سرک کشیدم  و پیکر بیجان سید مرتضی رو دیدم که به پهلو روی زمین افتاده اما پوتین پاش نبود و شلوارش هم پاره شده بود اما چفیه اش بر گردنش بود
میدونستم تنهایی نمیتونم کاری کنم فکری به خاطرم رسید اومدم پیش اون دوتا عراقی و با هزار زحمت و باز کردن بندها و بستن مجدد یکی دیگشون توسط اون یکی  یکی از عراقیها رو  آوردم به طرف خاکریز و اسلحه رو به طرفش نشونه رفتم و بهش فهموندم که باید بره و اون جنازه رو بیاره اما میترسید بره و هی با گفتن کلمات عربی از رفتن طفره میرفت
حدسم درست بود و اونا لای چفیه مرتضی مین کار گذاشته بودند و چاشنی مین هم زیر سرش  بود و بهمحض بلند کردن سر مرتضی مین منفجر می شد
خلاصه لوله اسلحه رو گذاشتم روی شقیقه عراقیه و بهش گفتم رو رو یالا یالا  دیدم نمیره اومدم عقب و به طرفش نشانه رفتم
کاملا معلوم بود که ترسیده
از طرفی هم من نمیتونستم شلیک کنم چون صدای تیر باعث می شد که عراقیها بفهمند اینجا چه خبره و عراقیه هم اینو فهمیده بود ولی چون اسلحه دست من بود باز هم می ترسید ولی یک لبخنده غرور آمیزی به لب داشت
منم دل رو به دریا زدم و یک تیر به زیر پاش زدم و داد زدم رو رو
اون بدبخت مثل فنر از جا پرید و رفت اون ور خاکریز و زود مین رو خنثی کرد وپیکر مرتضی رو آورد
این ور خاکریز اما غافل از اینکه یک گشت عراقی هم داشت به طرف ما می آمد
مونده بودم تنهایی چکار کنم و چاره ای جز فرار نداشتم اما نمیتونستم بدون مرتضی برم  این بود که دوباره عراقیه رو بردم پیش اون یکی عراقیع و به هزار بدبختی دست و پاشو بستم و پاهای جفتشونو به هم بستم و اومدم پشت خاکریز و به طرف گشت عراقیها شلیک کردم
عراقیها سنگر گرفتند و من مدام در طول خاکریز شلیک میکردم و عراقیها فکر میکردند که یک گروه گشتی ایرانی اینجاست و به خاطر همین خیلی احتیاط میکردند خلاصه  همینطور که من جست و خیز داشتم سوزشی
در کتفم احساس کردم و افتادم و من تیر خورده بودم اما مجبور بودم باز هم شلیک کنم و تقریبا فشنگهام تموم شده بود که صدای رگبار مسلسل از پشت سرم فضا را پر کرد و بچه ها ریختند روی خاکریز و عراقیهارو قلع و قمع کردند و چند تا عراقی هم مثل اینکه فرار کردند
سید رسول عارفی اومد کنارم و منو بلند کرد و فقط گفت حاجی دمت گرم تنها تنها
من دیگه از حال رفتم ووقتی چشم باز کردم دیدم تو بیمارستان صحرایی هستم و دارند منو باند پیچی می کنند
بعد با آمبولانس منو بردند مهران و از اونجا هم کرمانشاه و بعد با هواپیما  با چند مجروح دیگربردند تهران بیمارستان نجمیه و سریع بردند اتاق عمل و تیر را بیرون کشیدند و بردنم بخش و اینکه چرا در مهران و کرمانشاه تیر را بیرون نیاورده بودند به خاطر این بود که فشنگ از بالای کتف آمده بود و در کنار قلب ایستاده بود و به خاطر این ریسک نکردند و فرستادند تهران
جالب اینجا که همان شبی که منو آوردند بیمارستان نجمیه همسرم را نیز برای زایمان اولین فرزندمان آوردند همان بیمارستان اما هیچکدام خبر نداشتیم تا اینکه فردای از بیمارستان با منزلمان تماس گرفتند و به پدرم اطلاع دادند و دوساعت بعد از اینکه خبر دادند  یک دفعه دیدم پدرم وارد بخش شد و با چشمانی اشگ آلود
آمد کنارم و از اوضاع و احوال جسمانیم پرسید و بعد از پدرم خلاصه همه اومدند و یک دفعه دیدم همسرم با ویلچر وارد شد و یک نوزاد هم در آغوشش است
وقتی دخترم را در آغوش گرفتم اشگ در چشمانم حلقه بست و به ناگاه یاد سید مرتضی افتادم که همسرش باردار بود و..........................
پیکر ش با جمعیت عظیمی درتهران تشیع و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد  و وقتی من را به سر مزارش بردند به یاد دورانی که با هم همکلاس بودیم و به یاد شیطنت های دوران بچگی  و به یاد اینکه چگونه با هم
به جبهه اعزام شدیم و به یاد عملیاتها افتادم و گونه هایم در زیر باران اشگ خیس شده بود
(آن رزمنده به اشتباه به من گفت بچه ها به خط شهید عرب رفته اند بلکه آنان  بهیک خط دیگر رفته بودند و چون زمان را برای شناسایی  مناسب ندیدند برگشتند ووقتی متوجه رفتن من به خط شهید عرب شدند خودشان را رساندند ومن به داد من رسیدندوآن دو عراقی را به ستاد اسرا تحویل دادند و پیکر پاک شهید سید مرتضی
امینی رابه تهران فرستادند
من هم بعد از یک ماه مداوا و اینکه به دکتر بصیر قول دادم دیگر زخمی نشوم مجدد با همسر و دختر یک ماهه ام خداحافظی     نمودم و به جبهه رفتم اما به قولی که به دکتر بصیر داده بودم عمل نکردم و این بار ریه
و چشمانم را به تاراج شیمیایی دشمن بعثی دادم
لعنت الله علی القوم الظالمین
موفق باشید
 
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/12/08 و ساعت 17:16 |
سر ارادت ما و استان حضرت دوست

                                                كه هر چه بر سر ما مي رود از ارادت اوست

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/12/08 و ساعت 17:6 |