تنگ غروب بود که بعد از چهار ساعت پیاده روی توی کوه و تپه به مقر شهید ساربان نژاد رسیدم
به محض اینکه داخل سنگر شدم بچه ها با دیدن من به طرفم هجوم آوردند و از سرو
کولم بالا رفتند و خلاصه صورتم رو غرق بوسه کردند اما خبری از سید مرتضی نبود
آخه سه ماهی میشد که ازشون دور بودم چون توی یک عملیات برون مرزی بد جوری
توسط برادران مزدور عراقی زخمی شده بودم بطوریکه تا یک ماه اصلا نمیتونستم
سر پا بایستم
بگذریم
خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی از بس که تشنه و گرسنه بودم از حال رفتم و بچه ها کلی خرت و پرت
برام آوردند و با اون آذوقه های اهدایی یه دلی از عزا در آوردم و بعد از غذا نمازمو خوندم و یه گوشه ای
گرفتم خوابیدم
وقتی چشم باز کردم دیدم توی سنگر هیچکس نیست و رادیو هم روشنه و اذان صبح ازش پخش میشه
بلند شدم و از سنگر اومدم بیرون تا وضو بگیرم اما دیدم بیرون هم خبری نیست فقط دو سه نفر جلوی سنگر تدارکات دارند چند تا جعبه رو جابجا می کنن
بعد از نماز رفتم پیش اونا و گفتم برادرا این بچه های اطلاعات عملیات کجان پیداشون نیست
یه خرده همدیگه رو نگاه کردند و یکیشون گفت برادر یزدانی به ما گفت
اون برادری که تو سنگر ما خوابیده برای نماز صبح بیدارش کنین ولی خوب خودتون بیدار شدید
بهش گفتم عزیز دلم پرسیدم بچه ها کجا رفتند
کمی مکث کرد و گفت ساعت یک نیمه شب رفتند
گفتم کجا رفتند
گفت شما همه جای این خطو بلدید
گفتم آره چطور مگه
گفت همشون رفتند خط شهید عرب
تا اسم خط شهید عرب رو اورد بدنم یخ کرد و نشستم
گفت حاجی طوری شده
گفتم یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی
گفت تا چی باشه
گفتم سید مرتضی کجاست
یک دفعه گفت من کار دارم باید برم
سریع بلند شدم گوشه آستینشو گرفتم و بهش گفتم تو یاد نگرفتی وقتی یک فرمانده دستور میده دستورشو اجرا کنی
گفت چرا یاد گرفتم اما من نمیدونم شما کی هستید که از من سوال می کنید
بهش گفتم من حاج احمدم
تا فهمید من کی هستم بدون معطلی منو بغل کرد و گفت حاجی خیلی نوکرتم منو ببخش من شمارو نشناختم
بهش گفتم اشکالی نداره حالا بهمن بگو سید مرتضی کجاست
دیدم زد زیر گریه
یک دفعه زانوهام شل شد و دوباره نشستم
بهش گفتم تو کدوم خط
گفت خط شهید عرب
گفتم کی
گفت هفته پیش که رفته بودند برای شناسایی دیده بان عراقیها زدش وبچه ها نتونستند بیارنش الانم بچه ها دوباره رفتن تا اگر بتونن بیارنش
نمیدونستم چکار کنم آیا پیش این دو سه نفر بزنم زیر گریه و های های گریه کنم یا برم تو سنگر گریه کنم
بلند شدم بهش گفتم موتور کجاست
گفتم پشت تدارکات
گفتم بنزین داره گ
گفت دیشب پرش کردم ولی حاجی میخوای چکار کنی
گفتم میخوام برم شهید عرب
گفت حاجی منم ببر
کمی نگاهش کردم و گفتم چند وقته اینجایی
گفت دوماه ولی تو جبهه های دیگه بودم
بهش گفتم شما بمون و کارت رو انجام بده
رفتم موتورو روشن کردم و به طرف موقعیت شهید عرب حرکت کردم وقتی از موقعیت خودمون دور شدم روی موتور و توی حرکت زدم زیر گریه
هوا گرگ و میش بود و یواش یواش داشت روشن می شد وقتی به خط شهید عرب رسیدم هوا روشن شده بود
موتورو پشت یک خاکریز متروکه استتارش کردم و پیاده راه افتادم
چون خطو بلد بودم مشگلی نداشتم و میدونستم از کجا برم تا به میدان مین برنخورم
یک ساعت راه رفتم تا به دیدگاه رسیدم و چون دوربین هم نداشتم سرم رو آروم آوردم بالا دیدم کسی اون طرفا نیست خوب که نگاه کردم فقط یک سیاهی دیدم که به نظر می رسید آدمه ولی هیچ حرکتی نمی کرد
آروم خودمو پرت کردم اون ور خاکریز و سینه خیز رفتم جلو تقریبا 300 متر سینه خیز رفتم تا رسیدم به یک گودال رفتم توی گودال تا کمی استراحت کنم چون ستون فقراتم بد جوری درد گرف و تیر کشید و این درد ناشی از ترکشی بود که توی شناسایی قبلی به کمرم خورده بود
کمی که درد ساکت شد بلند شدم بیام بیرون یک دفعه صدای حرف زدن بگوشم خورد و نشستم توی گودال
حالا نه اسلحه همراهم بود و نه نارنجک اصلا هیچ سلاحی همراهم نبود
خوب که گوش دادم دیدم صدای عراقیهاست که به طرفم می آمدند
بی حرکت بودم وآروم آیه وجعلنا رو قرائت کردم
عراقیها تقریبا از 5 متری گودال رد شدند و صداشون هم دور شد
من آروم و بدون هیچ سرو صدایی سرم رو آوردم بالا و هیچ کسی رو ندیدم ومعلوم بود که رفتند
از گودال اومدم بیرون و رفتم به سمتی که عراقیها رفتند
از یک خاکریز اومدم بالا و دیدم که اون دوتا عراقی نشستند و دارن با هم ورق بازی میکنن
هم خندم گرفته بود هم فهمیدم که بچه ها همین دورو بر من هستند و شایدم منو دارن می بینند اما به خاطر اینکه عراقیهامتوجه حضورمون نشن سرو صدایی نمیکنن
کمی دوروبرو نگاه کردم چیزی که نظرمو جلب کنه ندیدم اما وجود بچه هارو احساس کردم
پیش خودم گفتم من نه راه پیش دارم نه راه پس و بهترین گزینه این است که یک جوری از سد این دو تا فینالیست عراقی رد بشم
یک دفعه داد زدم لا تحرک لاتحرک که ناگهان عراقیها دستاشونو بردن بالا و هی پشت سرهم می گفتند انه مسلم دخیل الخمینی
منم داد زدم گفتم رو مستقیم اونام مثل بچه آدم گوش کردند و بدون اسلحه رفتند جلو همینطوری که اونا داشتند می رفتند جلو و پشتشون به من بود من سریع پریدم یک اسلحه برداشتم و گفتم توقف اونا هم ایستادند و خلاصه رفتم پیششون و اسلحه رو به طرفشون گرفتم و وانمود کردم دوستانم پشت خاکریز هستند به هر حال
آوردمشون پشت خاکریز و به یکیشون گفتم با بند پوتین پای اون یکی رو ببنده و اون یکی هم پای اون یکی رو بعد دست یکیشون توسط اون یکی بسته شد و من هم با یک دست اسلحه رو گرفتم و با یک دست دست اون یکی رو بستم
گیج نشید شما هم بودید این کارو میکردید
خلاصه آخر سر هم با یک بند دیگه پاهای جفتشونو به هم بستم تا نتونن کاری بکنن و پیراهن نظامی هر کدومشون رو پاره کردم و دهان جفتشونو بستم
وقتی خیالم راحت شد که دیگه کاری نمیتونن بکنن و مطمئن شدم که بچه ها هم اینجا نیستند چون اگر بودند حتما به کمکم می آمدند به طرف خاکریز بعدی که احتمالا سید مرتضی در اونجا شهید شده رفتم
وقتی به خاکریز رسیدم از خاکریز بالا رفتمو سرک کشیدم و پیکر بیجان سید مرتضی رو دیدم که به پهلو روی زمین افتاده اما پوتین پاش نبود و شلوارش هم پاره شده بود اما چفیه اش بر گردنش بود
میدونستم تنهایی نمیتونم کاری کنم فکری به خاطرم رسید اومدم پیش اون دوتا عراقی و با هزار زحمت و باز کردن بندها و بستن مجدد یکی دیگشون توسط اون یکی یکی از عراقیها رو آوردم به طرف خاکریز و اسلحه رو به طرفش نشونه رفتم و بهش فهموندم که باید بره و اون جنازه رو بیاره اما میترسید بره و هی با گفتن کلمات عربی از رفتن طفره میرفت
حدسم درست بود و اونا لای چفیه مرتضی مین کار گذاشته بودند و چاشنی مین هم زیر سرش بود و بهمحض بلند کردن سر مرتضی مین منفجر می شد
خلاصه لوله اسلحه رو گذاشتم روی شقیقه عراقیه و بهش گفتم رو رو یالا یالا دیدم نمیره اومدم عقب و به طرفش نشانه رفتم
کاملا معلوم بود که ترسیده
از طرفی هم من نمیتونستم شلیک کنم چون صدای تیر باعث می شد که عراقیها بفهمند اینجا چه خبره و عراقیه هم اینو فهمیده بود ولی چون اسلحه دست من بود باز هم می ترسید ولی یک لبخنده غرور آمیزی به لب داشت
منم دل رو به دریا زدم و یک تیر به زیر پاش زدم و داد زدم رو رو
اون بدبخت مثل فنر از جا پرید و رفت اون ور خاکریز و زود مین رو خنثی کرد وپیکر مرتضی رو آورد
این ور خاکریز اما غافل از اینکه یک گشت عراقی هم داشت به طرف ما می آمد
مونده بودم تنهایی چکار کنم و چاره ای جز فرار نداشتم اما نمیتونستم بدون مرتضی برم این بود که دوباره عراقیه رو بردم پیش اون یکی عراقیع و به هزار بدبختی دست و پاشو بستم و پاهای جفتشونو به هم بستم و اومدم پشت خاکریز و به طرف گشت عراقیها شلیک کردم
عراقیها سنگر گرفتند و من مدام در طول خاکریز شلیک میکردم و عراقیها فکر میکردند که یک گروه گشتی ایرانی اینجاست و به خاطر همین خیلی احتیاط میکردند خلاصه همینطور که من جست و خیز داشتم سوزشی
در کتفم احساس کردم و افتادم و من تیر خورده بودم اما مجبور بودم باز هم شلیک کنم و تقریبا فشنگهام تموم شده بود که صدای رگبار مسلسل از پشت سرم فضا را پر کرد و بچه ها ریختند روی خاکریز و عراقیهارو قلع و قمع کردند و چند تا عراقی هم مثل اینکه فرار کردند
سید رسول عارفی اومد کنارم و منو بلند کرد و فقط گفت حاجی دمت گرم تنها تنها
من دیگه از حال رفتم ووقتی چشم باز کردم دیدم تو بیمارستان صحرایی هستم و دارند منو باند پیچی می کنند
بعد با آمبولانس منو بردند مهران و از اونجا هم کرمانشاه و بعد با هواپیما با چند مجروح دیگربردند تهران بیمارستان نجمیه و سریع بردند اتاق عمل و تیر را بیرون کشیدند و بردنم بخش و اینکه چرا در مهران و کرمانشاه تیر را بیرون نیاورده بودند به خاطر این بود که فشنگ از بالای کتف آمده بود و در کنار قلب ایستاده بود و به خاطر این ریسک نکردند و فرستادند تهران
جالب اینجا که همان شبی که منو آوردند بیمارستان نجمیه همسرم را نیز برای زایمان اولین فرزندمان آوردند همان بیمارستان اما هیچکدام خبر نداشتیم تا اینکه فردای از بیمارستان با منزلمان تماس گرفتند و به پدرم اطلاع دادند و دوساعت بعد از اینکه خبر دادند یک دفعه دیدم پدرم وارد بخش شد و با چشمانی اشگ آلود
آمد کنارم و از اوضاع و احوال جسمانیم پرسید و بعد از پدرم خلاصه همه اومدند و یک دفعه دیدم همسرم با ویلچر وارد شد و یک نوزاد هم در آغوشش است
وقتی دخترم را در آغوش گرفتم اشگ در چشمانم حلقه بست و به ناگاه یاد سید مرتضی افتادم که همسرش باردار بود و..........................
پیکر ش با جمعیت عظیمی درتهران تشیع و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد و وقتی من را به سر مزارش بردند به یاد دورانی که با هم همکلاس بودیم و به یاد شیطنت های دوران بچگی و به یاد اینکه چگونه با هم
به جبهه اعزام شدیم و به یاد عملیاتها افتادم و گونه هایم در زیر باران اشگ خیس شده بود
(آن رزمنده به اشتباه به من گفت بچه ها به خط شهید عرب رفته اند بلکه آنان بهیک خط دیگر رفته بودند و چون زمان را برای شناسایی مناسب ندیدند برگشتند ووقتی متوجه رفتن من به خط شهید عرب شدند خودشان را رساندند ومن به داد من رسیدندوآن دو عراقی را به ستاد اسرا تحویل دادند و پیکر پاک شهید سید مرتضی
امینی رابه تهران فرستادند
من هم بعد از یک ماه مداوا و اینکه به دکتر بصیر قول دادم دیگر زخمی نشوم مجدد با همسر و دختر یک ماهه ام خداحافظی نمودم و به جبهه رفتم اما به قولی که به دکتر بصیر داده بودم عمل نکردم و این بار ریه
و چشمانم را به تاراج شیمیایی دشمن بعثی دادم
لعنت الله علی القوم الظالمین
موفق باشید
+ نوشته شده توسط خراباتی در
84/12/08 و ساعت
17:16 |