تبليغاتX

در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان


    دو قاشق آب را به چند قطره شبنم اضافه كنيد. آب ارزش شير را پيدا مي كند. به همين ترتيب بگذار قطره هاي كوچك عشق به اشياء و ماديات در جريان عشق خدا مستحيل شده و ارزش عالي پيدا كني. در حال حاضر نيايش تو همان اضافه كردن دو جرعه آب در چند قطره شير است. عشق خدا را به دست آور. قلبهايتان پر و مرتعش بشود آن وقت شما از هيچ كس تنفر نخواهيد داشت. آن وقت راضي به چشم هم چشمي هاي ناسالم نمي توانيد بشويد. در كسي خطا و اشتباه پيدا نمي كنيد. زندگي برايتان آرام، شيرين و هموار خواهد شد.


    

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/28 و ساعت 10:42 |

لحظه هايي كه از ته قلب دعا و تمركز مي كنيد براي نرم شدن خداوند كافي است. ساعت هاي فرياد محاسبه نمي شود

 

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/27 و ساعت 10:51 |

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان وندیمان ثرتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............

نزدیک غروب  یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وبا هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/25 و ساعت 11:4 |
ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

 مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي

مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

 بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:

 من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

 نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

 مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:

 البته تو با اينها فرق مي‌كني.

تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود.

 گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي

 چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

 
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

 توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

 جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

 فريب خورده بودم،

فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم،

‌نبود...!

 فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

 

                            Hosted by Tinypic.com


تمام راه را دويدم.

 تمام راه لعنتش كردم.

 تمام راه خدا خدا كردم.

 مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم

. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

 به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.

 اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

 بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

 به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود....

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/25 و ساعت 9:36 |

کودکي که قرار بود بزودي متولد شود ، نزد خدا رفت و پرسيد، مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداري خواهد کرد.

کودک گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي است.

 خداوند گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد.

کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند ، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوي مرا خواهد آموخت. اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدايي از زمين کودک را فرا مي خواند ، کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي سؤال ديگري از خداوند پرسيد: خدايا، اگر من بايد همين حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد ، به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.


+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/24 و ساعت 15:46 |

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا ریاضیات زیرا ریاضیات از ذهن بر می خیزد ولی زندگی در ضرب اهنگ های قلب تو به تپش درمی  اید

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/24 و ساعت 10:4 |

گوش کن جاده از دور صدا می زند قدم های تورا

چشمان تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان کفش بپا کن و بیا

وبیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

وزمان روی کلوخی بنشیند کنار تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه اواز به خود جذب کند

پارسایی انجاست که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است کز حادثه عشق تر است

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/18 و ساعت 10:13 |

هستي هم چنان تو را غرق در بركت مي‌كند
    هر آنچه به هستي مي‌دهي‌، هزار برابر باز پس مي‌گيري‌;
    يك گل هديه مي‌كني و با هزار گل گلباران مي‌شوي‌.
    تعلق رها كن‌!
    اگر واقعاً در پي ثروتي‌،
    اگر مي‌خواهي دنياي دروني سرشاري را داشته باشي‌، 
   
 هنر سخاوت بياموز.

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/17 و ساعت 9:45 |
 

اينه اي برابر اينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم

عشق مانند اينه است هرگاه شخصي را دوست دارم من اينه او هستم و او اينه من و در انعكاس اينه عشقمان ابديت را مي بينم

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/13 و ساعت 16:52 |

خیال کردم که در ساحل دریا

  با خدا قدم میزنم

  در آسمان تصویری از زندگی خودم دیدم

  همه جا دو رد پا دیدم

  یکی از آن من، ودیگری جای پای خدا بود

  وقتی در آخرین تصویر زندگیم

  روی شنها نگاه کردم

  دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم

  دریافتم که اینها در سخت ترین مواقع زندگیم بوده

  برای رفع ابهام از خدا پرسیدم

  خدایا

  فرمودی که اگر به تو ایمان آورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت

  چرا در سخت ترین مواقع زندگی رد پایی از تو نمی بینم

  چرا درآن اوقات رهایم کردی

  فرمود

  فرزند عزیزم تو را دوست دارم

  و هرگز تنهایت نگذاشته و نخواهم گذاشت

  اگر در سخت ترین اوقات فقط یک رد پا می بینی

  آن رد پای من است که تورا بر دوش می کشیدم

 

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/13 و ساعت 9:4 |

زيبايي نخستين بارقه الهي است‌
    هر آينه كه زيبايي را مي‌بيني‌،
    به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي‌.
    مي‌گويم در هر جا:
    در چهره يك انسان‌،
    درچشمان يك كودك‌،
    در گلبرگهاي يك نيلوفر، 
    يا در بالهاي پرنده‌اي در پرواز،
    در رنگ رنگ يك رنگين كمان‌،
    يا در سكوت يك صخره‌.
    هر جا كه زيبايي مي‌بيني‌،
    به ياد آر كه در فضايي مقدس هستي‌
    خداوند نزديك توست‌.

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/12 و ساعت 10:43 |


خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !
خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم !
خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد
خدايا ! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند ، سخت به خود مي بالم
خدايا ! با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه مي توانم بگويم ؟
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است .
تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم
خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند :
اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/11 و ساعت 15:23 |
مدت زيادي از تولد برادر جیمی كوچولو نگذشته بود .

 جیمی مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند جیمی هم مثل

بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند

 و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود .

اما در رفتار جیمی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ،

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها

 ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌

 بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
جیمی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست .

 اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش

مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .

آنها جیمی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت.

صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي

گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره...

  ( نمی دونم اما شاید خیلی از ما دیگه خدا رو فراموش کردیم )

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/11 و ساعت 15:3 |
بي‌شك يكي از بهترين و قشنگ‌ترين روابط هستي‌، همين بازتاب رفتار انسانهاست‌. صندوقچة پرنعمت الهي‌، در برابر رفتار خوب و شايسته‌، بالاترين بهره را در مقايسه با هر بانكي پرداخت مي‌كند. بانك نوع دوستي چيزي در حدود سي درصد بهره پرداخت مي‌كند. اگر بتوانيم براي عشق و محبت ارزش مادي قائل شويم هر بار كه معادل هزار تومان عشق نثار جهانيان كنيد اين بانك حدود هزار و سيصد تومان عشق و محبت به شما باز مي‌گرداند. هزار توماني كه در بانك نيكويي و خيرخواهي پس انداز كنيد پس مي‌گيريد تا به شما ثابت شود «هر آنچه بكاريد، همان را درو خواهيد كرد» و سيصد تومان سود آن هم پاداش انسان دوستي شماست تا هميشه اين شيريني را به خاطر داشته باشيد و سعي كنيد كه هميشه با مردم به همين شيوه رفتار كنيد. به خاطر اين كه اين اصل به شما ثابت شود، همين حالا لبخند بزنيد و ببينيد كه چقدر احساس بهتري خواهيد داشت‌.
    و يا اگر تنها با گفتن چند كلمه دوست افسرده خود را بشاش كنيد، بعد از آن متوجه مي‌شويد كه بيشتر اوقات با برخوردي خوب و خوشايند روبه‌رو مي‌شويد.
    اگر به احتمال بسيار كم چنين نشد، بايد مطمئن باشيد كه قانون حيات مي‌خواهد شما را بيازمايد كه آيا صرفاً نيكي مي‌كنيد تا نيكي ببينيد يا اصولاً اين شيوه‌اي است كه براي زندگي خود انتخاب كرده‌ايد و در همين امتحان است كه بسياري از مردم ناموفق‌اند.  يك سلول داراي الكترونهايي است كه در مدارهايي با شعاع‌هاي مختلف در گردشند. ما در اين دنياي كروي و بيكران در حكم يك سلوليم و آنچه به عالم مي‌فرستيم در حكم الكترونهايي است كه پس از طي يك مدار مشخص‌، دير يا زود به خودمان باز مي‌گردد. اگر خداي نكرده با فقر، بيماري‌، اندوه و روابط ناگوار روبه‌رو هستيد، آن را ناشي از بداقبالي و صرفاً بدبختي ندانيد بلكه با خود بينديشيد كه چه كرده‌ايد كه با چنين واكنش‌هاي روبه‌رو شده‌ايد!

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/10 و ساعت 17:16 |

مرتکب هر مقدار اشتباهی که ممکن است بشوید ولی هیچ اشتباهی را دوبار تکرار نکنید در این صورت رشد خواهید کرد

خوشحال میشم نظرای خوشگلتونو بهم بگین که خوبه یا درشو تخته کنم البته به جز شیطون و یه دوست خیلی خوب بقیه جواب بدین

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/07 و ساعت 17:33 |

روز قسمت بود.

 خدا هستي را قسمت مي كرد.

خدا گفت : چيزي از من بخواهيد.

 هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد.

سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست.

 يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

 يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.

 يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت

: من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚

 نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚

حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

              هزاران سال است كه او مي تابد.

                روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست

          چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه

              اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/07 و ساعت 16:42 |

هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش‌.
    يگانگي قله‌ي تجربه است‌.
    و تنهايي دره‌.
    يگانگي نور به همراه دارد، شعله است‌
    تنهايي ظلمت است و خفقان‌
    تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي‌;
    يگانگي زماني است كه از وجود خود سرمست مي‌شوي‌
http://groups.yahoo.com/group/iran-iran/join
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/07 و ساعت 11:59 |
 
من تو را دوست می دارم
لحظه های با تو بودن را
ونگاهی که از عشق سرشار
وصدای تو
ترنم خوش محبت
و چگونه قیمت گذارم بر این عشق
من تاجر شهر آرزوهای توام
 چگونه باور کنم
خموش گریه لبریز از غم تو را
من تاجرم
 چه قیمتی بر اشکاههای تو گذارم
من عشق و صداقت تو را خریدارم
آه!! چه معامله سختی است
چگونه قیمت گذارم
 بر گونه هایت
که خیس از قطرات اشک توست
من تاجرم
ولی سست شد دلم
لرزید
من میترسم
چگونه باور کنم گریه هایت را
من ....
نمی توانم
آه، چه قیمتی بر چشمهای سرخت گذارم
من شکست خورده نگاهی هستم که تو
توئی که همه تجارت خانه عشق من هستی
آتش بغض های پر از غم تو
شعله بر انبار دلم زد
دلم می سوزد
من تاجرم
اما شکست خورده
 تنها نگاه توست
همانند آبی بر آتش
مرحمی بر زخم
مرا نجات میدهد 
نجاتم بده
که من به نگاه
مهربان و پر ازصدق و عشق و صمیمی تو محتاجم !!
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/07 و ساعت 11:37 |

" گفته بودم چو بيايی ، غم دل با تو بگويم        چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايی "


 راستش .... برات چی بگم ؟! چی بگم ؟.... تو كه خودت همه چيزا رو خوب می دونی ، می دونی كه خسته شدم .... می دونی كه دل خسته شدم ..... می دونی كه نايی ندارم واسه گفتن ، حرفی ندارم واسه شنفتن .... جايی ندارم واسه رفتن .... غير از پيش خودت ....
نمی خوام بگم نااميدم ، يا اينكه ناشكری كنم .... نه به خدا .... اصلاً نمی خوام ولی .... ولی خب چيكار كنم ، دست خودم كه نيست ، ديگه نمی تونم .... همه جا رو سياه ..... همه جا رو تاريك می بينم ... آسمون ابريه ... تو هم كه اون دور دورايی .... خيلی دورتر از ماهايی ... نزديك ما هستی .... ولی .... خب ، حتماً .... حتماً ما ازت دور شديم ! ... درست پشت اون ابرايی .... انگار حالا حالا هم قصد بيرون اومدن نداری ..... كه نور بخوره تو چشم هر چی سياهی ... هر چی تاريكيه ....



برات می گفتم كه ... منظره ی سبزی نيست واسه ديدن ... عطری نمونده برای بوئيدن ... نمی دونم ، شايد هم سينه ای نيست واسه نفس كشيدن ... غرق شديم ! ... غرق شديم ... يا تو خودمون غرق شديم، يا غرق خودمون شديم !! همه دنبال همه چيز هستن غير از اون چيزی كه بايد باشن .... يكی دنبال پوله .... يكی پی نونه ... يكی محله به محله دنبال خونه .... يكی شيشه به دست پی خونه ! (خون) ، يكی هم مث ماها دنبال اين و اونه ! .... ديگه داره ... ديگه داره حالم به هم می خوره از اين جا ... از اين زندگی ... خودمون هم انگار نمی دونيم ، دنبال چی ... پی كی هستيم ... نمی دونيم اصلاً برای چی اومديم ... بخاطر چی می ريم .... اصلاً كجا می ريم ؟!
زندگيمون شده فقط دور باطل زدن .... وقت تلف كردن .... خود من .... خود من از همه بدتر ، از همه سياه تر شدم .... روزها .... هفته ها .... ماه ها برام می گذره .... همه مثل هم .... همه يه نواخت و بدون انگيزه .... حداقل ، احساسم كه اين رو ميگه ....
اصلاً نمی دونم چرا دارم اينا رو برا تو می گم .... تو كه خودت همه چيز رو خوب می دونی .... از همه بهتر می دونی .... نمی دونم شايد دلم گرفته .... شايد !!
نمی دونم چرا نمی .... ؟ ، يعنی می دونم .... می دونم كه چرا نيستی .... چرا نميآی .... می دونم كه همه ی اينا تقصير خود ماس .... می دونم اون جوری كه بايد باشيم .... نيستيم ... اون كاری رو كه بايد می كرديم .... نكرديم ! ولی اين رو نمی دونم كه چرا نمی خوايم درست شيم ؟! آدم شيم ؟ يه آدم واقعی .... يه آدم درست _ حسابی .... نه يه آدم .... يه آدم .... هيچی .... اصلاً ولش كن ! .
اما بذار اين رو هم برات بگم كه :  هر وقت  كه بعد تاريكی شب ، روشنی صبح رو می بينم .... هر دفعه كه بعد از غروب خورشيد .... طلوع طلائيش رو می بينم .... هر بار كه بعد از يه عالمه ديدن هوای ابری ، بيرون اومدن خورشيد رو با تلألوی نورانيش می بينم .... اون وقت ... اون وقته كه ديگه واقعاً از ته دلم مطمئن می شم كه .... بالاخره .... بالاخره ، تو هم يه روز می آی ... آره بالاخره يه روز می آی ... پس من هم ميمونم و زور خودمو ميزنم كه ... كه  آدم شم ... آدم !
اين نامه رو بی اختيار .... بدون عقل .... برای دل .... بخاطر تنگی دل نوشتم .... فقط ازت يه سئوال داشتم ..... يه سئوال ..... :
چی می شه اگه يه ذره زودتر بيای ؟! هان ؟ .... مگه چی می شه ؟! ..... دنيا به آخر می رسه ؟!! ، خب بهتر ، بذار برسه .... حداقل اين رو مطمئنم كه هنوز هم آدم هايی هستند كه  هميشه ی هميشه منتظرت هستن .... و منتظر می مونن  .... خودت كه بهتر می دونی ....


+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/07 و ساعت 11:22 |
گفتند : شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام .
 
گفتند : شکست یعنی تو هیچ  کاری نکرده ای !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .
 
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام .
 
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من باید راه دیگری به سوی هدفم حرکت کنم .
 
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .
 
گفتند : شکست یعنی ,تو زندگیت را تلف کردی !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .
 
گفتند : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی !!
گفتم : نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .
 
Image of love 
و آفرین به این اراده من که باورش دارم شما چی ؟؟
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/05 و ساعت 16:34 |

در خرابات مغان نور خدا مي بينم    

  اين عجب بين كه چه نوري زكجا مي بينم

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو  

  خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/05 و ساعت 15:10 |
 من اناري مي كنم دانه

                         به دل مي گويم

                                              خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/05 و ساعت 14:50 |

هرگز به خدا نگويي من يك  مشكل بزرگ دارم به مشكلات بگويي من يك  خداي بزرگ دارم

                                                 ***

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي به خاطر بياور زيباترين صبحي كه تا بحال تجربه كردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

                                              ***

افسانه ها گويند خوشبخترين انسان روي زمين را مي توان سوار بر اسبي تك شاخ يافت با چشم هايي بسته من تو را سوار بر  ان اسب ديده ام چشم هايت را باز كن تا باور كني بهتريني

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/04 و ساعت 8:48 |

م.م عزيز سعي كن فقط بچه ها و عكسشونو دوست نداشته باشي سعي كن از انها ياد بگيري مثلا سعي كن مثل يه بچه در لحظه عمل كني و هرگز غم گذشته و غصه اينده رو نخوري كه از قديم گفتند امروز كه گذشت شايد فردايي در كار نباشد پس بر امروز لبخند بزن زيرا امروز همان فرداييست كه ديروز منتظرش بودي ...اميدوارم تمام امروز هاي زندگيت به فردا برسد

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/04 و ساعت 8:34 |
هر کس از چیزی بترسد  از ان فرار می کند ولی هر کس ازخدا بترسد به او پناه می اورد

 

 

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/03 و ساعت 14:43 |

شب بودو شمع بود ومن بودم و تنهایی...شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و تنهایی

 

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/03 و ساعت 14:32 |
 

دوستان خوب مثل ستاره هستند حتی اگر انها را نبینی باز مطمئنی که سر جایشان هستند.

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/03 و ساعت 9:9 |
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
 نتیجه: در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،او مجبورمي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه
!

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/10/03 و ساعت 8:53 |