در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم .
پرسیدم : چه چیز بشر شما را متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکی شان
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و
عجله می کنند که بزرگ شوند و
بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و
بعد پولشان را میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند و
حال را فراموش می کنند و
بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و
به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند .
پرسیدم می خواهی کدام درسهای زندگیت را فرزندانت بیاموزند ؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.
تنها کاری که میتوانند بکننداینست که اجازه دهند
که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان ر ابا دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیق در قلب
آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .
+ نوشته شده توسط خراباتی در
84/11/02 و ساعت
9:26 |