تبليغاتX

در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت
 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/15 و ساعت 9:22 |
جز براي يكي
حتي
اگر
تمام وجودت
چوتكه هاي ابر
ذره ذره آب شود
و چون كوه فرو ريزد
خود را
به اندازه ي سر سوزني
براي كسي
حقير مكن
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/15 و ساعت 9:16 |
يك تبسم رويش گل رز است در كنار خار آه و افسوس. ريزش اشكها فقط براي شادي است اشك هايي كه شما را از آرزوها رها مي كند.

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/10 و ساعت 15:14 |

خورشيد را ياراي غروب نبود
آسمان هم گريست
و زمين را بوسيد...

تنها او بود كه در غروبش طلوع كرد
خورشيد تنها نبود...
السلام عليك با اباعبدالله

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/09 و ساعت 10:33 |
هرانساني با سرنوشتي خاص به دنيا پا مي نهد
    بايد وظيفه اي را به انجام برساند،
    پيامي را برساند،
    كاري را بايد به پايان برد.
    نه،
    آمدنت تصادفي نيست،
    آمدنت مقصودي به دنبال دارد.
    هدفي فرا راه توست.
    كل را اراده بر اين است كه
    كاري را با دستان تو به جايي برساند.
    
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/08 و ساعت 11:25 |

حالا که افتاب خودش را از من دریغ کرده من هم چشمهایم را می بندم وتا وقتی که گرمای افتاب را پشت پلک هایم احساس نکردم بازشان نمی کنم

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/05 و ساعت 10:42 |
این نیز بگذرد

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/04 و ساعت 9:16 |
هيچ سنگي را خوار نشمار
    زيرا بارها و بارها همان سنگي كه معمار خوارش شمرده‌،
    در پايان شالودة بنايي شده است‌.
+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/03 و ساعت 13:26 |
خبر دادند كه ابليس را در بياباني داغ و سوزان ..

فردا ظهر به دار مي آويزند .. نديدمش تنها صدايش را شنيدم كه گفت براي تماشا بياييد ..

وقتي به آنجا رسيدم .. جاي سوزن انداختن نبود ..

مردم به دور دار حلقه زده بودند ..

زن و مرد همه و همه در انتظار آن لحظه ايستاده بودند ..

هوا گرم بود و بيابان داغ ..

اما باز هم مردم انتظار در گرما را براي ديدن ابليس ترجيح دادند ..

كم كم مردها لباسهايشان را در آوردند ..

و ساعاتي بعد زنان هم نيمه برهنه شدند .. و در آن لحظه دوباره صدايي آمد :

كه چرا اينجا آمده ايد ؟!!!!

گفتند : (( براي ديدن به دار كشيدن ابليس ))..

صدا پاسخ داد :

تا زماني كه شما ابلهان هستيد چه كسي ميتواند ابليس را به دار بكشد ..؟

و من تازه فهميدم كه رسوايي برهنگي زنان و مردان هم كار شيطان بوده ...

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/02 و ساعت 13:19 |
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم .

پرسیدم : چه چیز بشر شما را متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و

عجله می کنند که بزرگ شوند و

بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند .

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و

بعد پولشان را میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند  و

حال را فراموش می کنند و

بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و

به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند .

پرسیدم می خواهی کدام درسهای زندگیت را فرزندانت بیاموزند ؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.

تنها کاری که میتوانند بکننداینست که اجازه دهند

که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان ر ابا دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیق در قلب

آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

 

 

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/02 و ساعت 9:26 |

افسانه ها مي گويند :خوشبخت ترين انسان زمين را مي توان سوار بر اسبي تك شاخ يافت با چشم هايي بسته من تورا سوار بر ان اسب ديدم  چشمهايت را باز كن تا باور كني بهتريني

+ نوشته شده توسط خراباتی در 84/11/01 و ساعت 11:48 |