آسمان را چون قدح در دست می گیرم
و آن زلال ناب را سر می کشم
سر می کشم تا قطره اخر
می شوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگ های من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت
بانگ بر می داشتم :
ای خفتگان هنگام بیداری است .
آسمان را چون قدح در دست می گیرم و آن زلال ناب را سر می کشم سر می کشم تا قطره اخر می شوم از روشنی سیراب نور اینک در رگ های من جاری است آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت بانگ بر می داشتم : ای خفتگان هنگام بیداری است . دومی کبوتری سفید با پرهای سیاه بود او مثل ایمان ما یکدست نبود و نمی دانست تا کی پایدار می ماند . سومی کبوتری با طوق سرخ بود او عشق بود می گفت کسی قادر به درک من نیست . کبوتر چهارمی تا می خواست حرفی بزند دخترکی شتابان وارد پشت بام شد و سه کبوتر با هم به پرواز در امدند و دخترک سرخورده بر روی دوپا نشست و گریه را سر داد . کبوتر چهارمی گفت :نترس عزیزکم تا من هستم صلح ایمان و عشق هم هست دخترک با چشمانی درخشان پرسید تو کیستی ؟ جواب داد : من امید هستم . سال نو مبارك ان شاالله صد سال به اين سالا تو نوروز همه چي نو شدن زمان و هر چي كه فكرشو بكني پس يه تكوني به خودت بده و تو هم همراه اينا نو شو زمین به ما اموخت ازپیش حادثه باید که پای پس نکشیم مگر کمتر از خاکیم نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم
ما شبيه غنچه هاي بسته زندگي مي كنيم، بايد مانند گل ها بخنديم. آن گاه كه هم چون گل بشفكيم، زندگي معنا پيدا مي كند. اگر كسي وجود خويش را با هستي سهيم نشود، زندگي اش معنا ندارد.
هر كسي به اين دنيا پا گذاشته، تا ترانه اي را بخواند، هيچ كس جز تو نمي تواند ترانة تو را بخواند؛ اين ترانه فقط و فقط براي تو و صداي ويژة تو نوشته شده. اگر ترانة خويش را نخواني، دنيا هيچ جايگزيني براي تو پيدا نمي كند و از اين بابت، براي هميشه، چيزي را از دست خواهد داد. تو اگر ترانه ات را نخواني، قدر و قيمت خود را نخواهي شناخت و خود را پاره اي از هستي احساس نمي كني؛ تو با هستي بيگانه خواهي بود و غريبه مي ماني.