تبليغاتX

در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را
براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و
در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي
اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك
و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/07/10 و ساعت 10:8 |
 

سلام

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

همین

هرآنچه که من دارم یک صداست
که با آن گره های کور دروغ را بگشایم
و صداقتم را با فریاد به آسمان برسانم
هیچ کس را یارای تنها زیستن نیست
برای گریز از تنهایی هیچ چاره ای نیست جز اینکه یکدیگر را دوست بداریم
چون خواهیم مرد
پس باید همدیگر را دوست بداریم
همه می میریم.
یا علی

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/07/01 و ساعت 10:46 |