براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و
در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي
اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك
و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست



