دومی کبوتری سفید با پرهای سیاه بود او مثل ایمان ما یکدست نبود و نمی دانست تا کی پایدار می ماند .
سومی کبوتری با طوق سرخ بود او عشق بود می گفت کسی قادر به درک من نیست .
کبوتر چهارمی تا می خواست حرفی بزند دخترکی شتابان وارد پشت بام شد و سه کبوتر با هم به پرواز در امدند و دخترک سرخورده بر روی دوپا نشست و گریه را سر داد .
کبوتر چهارمی گفت :نترس عزیزکم تا من هستم صلح ایمان و عشق هم هست
دخترک با چشمانی درخشان پرسید تو کیستی ؟
جواب داد : من امید هستم .


