تبليغاتX

در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان - کبوتر امید

چهار کبوتر بر لبه بامی نشسته بودند . اولی سفید سفید بود او کبوتر صلح بود و هیچ امیدی به همیشه زندگی کردن نداشت .

دومی کبوتری سفید  با پرهای سیاه بود او مثل ایمان ما یکدست نبود و نمی دانست تا کی پایدار می ماند .

سومی کبوتری با طوق سرخ بود او عشق بود می گفت کسی قادر به درک من نیست .

کبوتر چهارمی تا می خواست حرفی بزند دخترکی شتابان وارد پشت بام شد و سه کبوتر با هم به پرواز در امدند و دخترک سرخورده  بر روی دوپا نشست و گریه را سر  داد .

کبوتر چهارمی گفت :نترس عزیزکم تا من هستم صلح ایمان و عشق هم هست

دخترک با چشمانی درخشان پرسید تو کیستی ؟

جواب داد : من امید هستم .

+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/01/17 و ساعت 9:41 |