تبليغاتX

در خرابات مغان نور خدا می بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه میبینی ومن خانه خدا میبینم

خرابات مغان - کشف زیبا

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را
براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و
در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي
اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك
و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست
+ نوشته شده توسط خراباتی در 85/07/10 و ساعت 10:8 |